تبليغاتX
چشمه نوش

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

همسر استاد دوامي ، از محل منزل و كوچكي خانه جماران راضي نبود و عبدالله خان را وادار ساخت كه آن خانه قديمي را بفروشد و آپارتمان كوچكي در چهل و پنج متري سيدخندان ، بعد از مجيديه ، نبش يك چهارراه پررفت و آمد بخرد. استاد دو سه سال آخر عمر خود را در اين آپارتمان بسيار رنج برد و سر و صداي اتومبيلها ، شلوغي محل و هواي آلوده ان ، بويژه در گرماي طاقت فرساي تابستان او را بسيار اذيت ميكرد  و به همين خاطر هميشه با كنايه مي گفت: خانم از اينجا بيشتر از شميران خوشش مي آيد. بالاخره زمستان 1359 بود كه استاد روزي از خانه بيرون مي رود ، هنگام بازگشت چون كليد آپارتمان را به همراه نداشته ، براي اينكه پشت در نماند ، جواني به سرش مي زند و در استانه 90 سالگي از پنجره مي رود بالا ولي در يك لحظه غافل شده و به زمين مي افتد . در اين حادثه استخوان لگن خاصره اش مي شكند و در بيمارستان بستري مي شود ولي به علت فراموشي ، قرص هاي مسكن را كه دكتر برايش تجويز كرده بود ، بيش از دستور مي خورد و دچار مسموميت هم مي شود و شبانگاه بيستم دي ماه در بيمارستان ، دارفاني را وداع مي كند.

 ايامي كه اين حادثه براي عبدالله خان پيش آمد من در مسافرت بودم. وقتي برگشتم ، آقاي پايور تلفن زد كه براي دوامي چنين اتفاقي افتاده و در بيمارستان بستري است . فردا سري به او بزن ، همه اش از تو مي پرسد . فردا صبح وقتي به بيمارستان رسيدم دير شده و استاد شب قبل در گذشته بود . خويشان و ياران و شاگردانش خبردار شدند و براي تشعيع جنازه و خاكسپاري به بيمارستان امدند . در سردخانه بيمارستان با دوربين فيلمبرداري كه يكي از شاگردان استاد اورده بود به عنوان آخرين يادبود از جنازه اش فيلم گرفتند و در بهشت زهرا شست وشو داده و به خاك سپرده شد.

  • ماهنامه كلك ، دي 70- شماره 22 به نقل از فصلنامه هنري آوا
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:43  توسط فرهاد   | 

فقط من هنرمند نيستم كه حس مي بخشم، مخاطب من هم به من حس مي دهد. اين درد مشترك است، زبان مشترك است. شما مي گوييد درد مشترك، فقط مشكلات زميني است. من اين طور فكر نمي كنم. درد مشترك انسان مي تواند فراتر از اينكه هست، برود. خيلي فراتر از اين كه خودش از خودش شناخت دارد، مي تواند باشد. به هر حال حس مشتركي است بين شنونده و هنرمند. درد مشترك، درد انسانيت است. اين دو به سوي حقيقت مشترك پرواز مي كنند. هنر، بال پرواز است. فروغي است كه ما را حركت مي دهد و به خود مي خواند. هنر فروغ را مي بيند و ما را به سوي آن رهنمون مي كند. 

استاد محمدرضا شجريان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:24  توسط فرهاد   | 

استاد محمدرضا شجریان كه تاكنون آثار به یاد ماندنی بسیاری را بر جای گذاشته و كنسرت‌ها‌ی متعددی را در ایران و خارج از كشور به روی صحنه برده است، اخیرا (به گفته خودش) انگیزه ای برای خواندن ندارد. او در حال حاضر با شروع پروژه باغ هنر بم تمام زمان و نیروی خود را صرف ساخت و ادامه این پروژه كرده و از تمام مردم و هنرمندان برای ادامه راه یاری می‌خواهد؛ در جریان سفر اخیر استاد به بم، با وی در خصوص جریان موسیقی در كشور به گفت وگو پرداخته ایم؛ گزیده‌‏ای از این گفت و گو در پی می‌آید.

 

- با توجه به این كه هم اكنون اساتید آوازشناس در ایران انگشت شمار هستند، به نظر شما سرنوشت این حوزه از موسیقی ایرانی چه خواهد شد و برای بالندگی آن چه باید كرد؟

هنر ما و اصالت آواز و موسیقی ما در بداهه خوانی و بداهه نوازی است؛ یعنی تمام اعتبار ما در این بداهه ( خلاقیت لحظه ای ) خلاصه می‌‏شود؛ هنرمندی كه می‌خواهد، بداهه نواز و بداهه خوان باشد، باید كلاس رفته و ردیف بداند و در آن واحد آهنگسازی كند و كار ارائه دهد كه این كار سختی است و ممارست زیاد می‌طلبد؛ اگر ما بتوانیم كاری كنیم كه جوان‌ها‌ تشویق به پی گیری آواز شوند و ردیف، شیوه و بداهه پردازی را بیاموزند، در واقع شخصیت موسیقی ایرانی كه همان بداهه خوانی و بداهه نوازی است، حفظ می‌شود؛ اما متاسفانه امروزه تكنولوژی در همه دنیا كاری كرده كه زیاد به اصالت‌ها‌ توجهی نمی‏شود و كاروان تكنولوژی همه را به دنبال خود می‌كشاند؛ كسانی كه دست اندركار مسائل فرهنگی هستند باید به این نكته توجه داشته باشند كه تكنولوژی مستهلكشان نكند و بتوانند، اصالت‌ها‌ را حفظ كنند.


-


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:18  توسط فرهاد   | 

سلام به تمام دوستان!

استاد شجريان در مجلس بزرگداشت استاد جليل شهناز حضور يافته است!! مي توانيد براي ديدن جزييات خبر از سايت تحرير ديدن كنيد!

وبلاگ تحریر(کلیک کنید)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:8  توسط فرهاد   | 

من از آقاي شجريان اين را ديده ام كه سالهاي قبل ، مدير شكوفه نو حاضر بود شبي سي هزار تومان به ايشان بپردازد كه در كاباره آواز بخواند . ولي ايشان چنين پيشنهادي را نپذيرفتند و نخواستند كه هنر خود را به ماديات بفروشند . در همان شرايط آقاي شجريان خط هم مي نوشت و شايد از طريق خطاطي امرا معاش مي كرد.

  • مجله عنوان – شماره هشتم 15/3/73 مصاحبه با محمد موسوي

محمد موسوي؛ ني نواز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 23:7  توسط فرهاد   | 

بیشترین وسواس

من بیشترین وسواس و دقت را روی انتخاب اشعار و تلفیق آن با موسیقی دارم. هر بار که کنسرتی دارم معمولا چندین بار کتاب ها را زیرو رو می کنم تا غزلی که مناسب می دانم پیدا کنم و شاید آن را تغییر دهم. این مساله بستگی به چگونگی حال و هوای خودم، اطرافیانم و مردمی که در میان آنها زندگی می کنم، دارد. 

لهجه سازها

هر سازی زبان خاص خود را دارد و یک احساس خاصی به شنونده خود می دهد. شنونده از آن خاطره یی خاص دارد. درست مثل زبان، ساز ها هم لهجه خاص خود را دارند، لحن خاص خود را دارند. موسیقیدان، هم با نیاز جامعه خود آشناست، هم با ابزار کار خود-یعنی نت ها- و هم با سازهای آن  سرزمین آشناست.

استاد محمدرضا شجريان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:24  توسط فرهاد   | 

 استاد محمد رضا شجريان مي گويد : « در يكي از اجراهاي خصوصيم تاجري كره اي نيز حضور داشت كه در انتهاي برنامه از او نظرش را در مورد برنامه پرسيدم و دن كره اي جواب داد : عليرغم اينكه كلمه اي متوجه نشدم ، ولي احساس مي كنم كه ميتوانم به اين صدا اعتماد كنم . و اين جمله اي بود كه خستگي يك عمر زندگي را از تن من بيرون كرد.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:53  توسط فرهاد   | 

من هر وقت آواز بنان را از راديو يا تلويزيون مي شنيدم ، منقلب ميشدم و اشك مي ريختم و روزي كه به قزوين سفر مي كردم، يك صفحه از صداي دلنشين او را با خود برداشتم تا يك تحرير او را تقليد كنم ، از تهران تا قزوين بيش از پنجاه بار آن را گذاشتم و سرانجام به اموختن آن توفيق نيافتم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:46  توسط فرهاد   | 

تاج اصفهاني در نوجواني با حسين خان اسماعيل زاده ، استاد معروف و مسلم كمانچه اشنا مي شود و اولين باري كه قرار بوده به همراه ساز حسين خان آواز بخواند ، حسين خان ساز را كوك مي كند و هنوز جمله اول را نزده ، تاج با عجله در آمد آواز مي كند . حسين خان اسماعيل زاده با لبخندي مي گويد : پسرم در خواندن اينقدر عجله نكن ، صبر داشته باش تا من درآمد بكنم، بعد كمي بيشتر صبر كن تا چهار مضرابي هم بزنم ، وقتي كه مجلس سرحال آمد و خودت هم كاملا سر ذوق آمدي ، ان وقت شروع كن به خواندن ، آنوقت هم با حوصله و طمانينه بخوان تا مردم فرصت شنيدن و لذت بردن از ريزه كاري هاي آوازت را داشته باشند.

  • مردان موسيقي سنتي و نوين ايران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:31  توسط فرهاد   | 

 {۱۳۱۹ ش: ۱۹۴۱ م}

تولّد: اوّل مهر ماه، در شهر مشهد.

{۱۳۲۴ ش: ۱۹۴۵ م}

آغاز خوانندگي هاي كودكي در خلوت.

{۱۳۲۶ ش: ۱۹۴۷ م}

ورود به سال اوّل دبستان پانزده بهمن در شهر مشهد.

{۱۳۲۷ ش: ۱۹۴۸ م}

آموختن تلاوت قرآن نزد پدر.

{۱۳۲۸ ش: ۱۹۴۹ م}

شركت در مجمع تلاوت قرآن در نه سالگي.

{۱۳۲۹ ش: ۱۹۵۰ م}

آغاز تلاوت قرآن در متينگ ها و اجنماعات سياسي آن سال ها. گذراندن سال چهارم دبستان در مدرسه فرخّي.

{۱۳۳۱ ش: ۱۹۵۲ م}

تلاوت قرآن در راديو خراسان براي اوّلين بار به دعوت رييس راديو.

{۱۳۳۲ ش: ۱۹۵۳ م}

قبولي در امتحانات ششم ابتدايي با عنوان شاگرد ممتاز در بين دانش آموزان مشهد. آغاز تحصيل در دبيرستان شاه رضا.

{1334 ش: 1955 م}

شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستان های مشهد.

 

{1336 ش: 1957 م}

ورود به دانشسرای مقدماتی در مشهد.آشنایی با آقای جوان اوّلین معلم موسیقی شجریان ) معلّم سرود و موسیقی در دوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی در مشهد.)

  

{1338 ش: 1958 م}

آغاز همکاری با رادیو خراسان و اجرای آوازهای بدون ساز و قراﺌت قرآن برای رادیو به طورافتخاری.

 

{1339 ش: 1951 م}

دریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی و استخدام در آموزش و پرورش و انتقال به بخش رادکان و تدریس در دبستان خواجه نظام الملک و آشنایی با سنتور.

 

{1340 ش: 1961 م}

آشنایی با نت و فراگیری سنتور نزد آقای جلال اخباری و شروع سنتور سازی و تحقیق برای بهتر کردن صدای سنتور. جشن عقد کنان در 21 مهر ماه با دوشیزه فرخنده گل افشان در شهر قوچان.

 

{1341 ش: 1962 م}

جشن عروسی در مشهد (در 20 مرداد ماه) و آغاز یک زندگی خانوادگی سی ساله با ایشان که حاصل آن سه دختر و یک پسر است.

 

{1342 ش: 1963 م}

انتقال از بخش رادکان به روستای شاه آباد مشهد به عنوان مدیر دبستان شاه آباد. تولّد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد. ساختن اولین سنتور خود با چوب توت.

 

{1344 ش: 1965 م}

تولّد دختر دوم افسانه در 28 اردیبهشت ماه در مشهد.(افسانه بعدها با پرویز مشکاتیان ازدواج می کند).انتقال از شاه آباد به شهر مشهد و تدریس در کلاس ششم دبستان پهلوی از مهر ماه. شرکت در مسابقات والیبال معلمان مشهد.

 

{1345 ش: 1966 م}

انتقال از دبستان پهلوی به دبستان عبداللّهیان مشهد و نظامت و معاونت دبستان مذکور. 

 

{1346 ش: 1967 م}

تدریس در دبستان های مشهد و انتقال در 25 آذر از مشهد به تهران. تدریس در دبیرستان صفوی. آغاز فعالیت با برنامه های رادیو ایران. آشنایی با استاد احمد عبادی. راه یابی به کلاس درس آواز استاد اسماعیل مهرتاش و انجمن خوش نویسان نزد استاد بوذری.آشنایی با رضا ورزنده (استاد سنتور) در تابستان همین سال. اجرا و ضبط اولین برنامه ی در رادیو ایران که با عنوان ((برگ سبز شماره ی 216 )) در شب جمعه 15 آذر ماه پخش شد. کار در رادیو با نام مستعار ((سیاوش بیدکانی)) تا سال 1350 خورشیدی و بعد در رادیو و تلویزیون با نام خودش. اشنایی با اسماعیل مهرتاش در کلاس اواز ایشان.

 

{1347 ش: 1968 م}

انتقال از آموزش و پرورش به وزارت منابع طبیعی. راه یابی به کلاس خط استاد حسن میرخانی.

 

{1348 ش: 1969 م}

تولّد دختر سوم مژگان در 27 اردیبهشت ماه در تهران: تاسیس و شروع رادیـو اف - ام  بــه طریقه ی استریو فونیک و اجرای برنامه ی ((سـه گاه)) به همراهی سه تار عبادی و تار مجد برای اولین بار به طریقه ی استریو . شرکت در جشن هنر شیراز برای اوّلین بار. قبولی در امتحان خط (مرحله ی عالی)، راه یابی به کلاس خط استاد حسین میرخانی.

 

{1349 ش: 1970 م}

آغاز همکاری با برنامه های تلویزیون ملّی ایران در برنامه  ((هفت شهر عشق)) غیره. قبولی در امتحان خط (مرحله  ممتازی) انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ و هنر. سفر به برغان با استاد حسین میر خانی (خطاط)، ابراهیم بوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی )مدیر عامل انجمن خوشنویسان) فرامرز پیل آرام (نقّاش و استاد نقّاشی خط شجریان).

  

{1350 ش: 1971 م}

آشنای با استاد فرامرز پایور و مشق سنتور نزد ایشان و آموزش ردیف آوازی صبا نزد فرامرز پایور. آشنایی همکاری با هوشنگ ابــتــهـاج   ((ه. الف.سایه))در برنامه های ((گل های تازه))رادیو.

 

 

این مطلب ادامه دارد.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:9  توسط فرهاد   | 

يك روز توي دفتربرنامه گلها ، كنار بنان نشسته بودم . يكي آمد به بنان گفت : آقا  ، جواني آمده، مي خواهد صدايش را امتحان كنيد. چند لحظه بعد جواني از در وارد شد و با ادب جلوي بنان ايستاد . بنان پرسيد : شغل شما چيست ؟ گفت : معلم هستم . بنان پرسيد : چرا مي خواهي شغل با ارزش معلمي را رها كني و خواننده بشوي ؟ گفت : راستش به اين كار علاقه مند م. آن وقت بنا ن لبخندي زد و گفت : راه درازي را در پيش داري، راهي مشكل و پر فراز و نشيب آيا  مي تواني از پس اين دشواريهاي راه برآيي؟ جوان در حاليكه سرش را زير انداخته بود و تا بنا گوش سرخ شده بود گفت : بله ، مي توانم. چون اينكار را  دوست دارم . به هر حال آن جوان كار آموزش را بطور جدي دنبال كرد و امروز وي ( محمد رضا شجريان ) بهترين خواننده ايران است . ۱

۱. ادبستان اسفند ماه  ۷۰- شماره ۲۷ – گفتگو با همسر بنان

بنان و شجريان 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:9  توسط فرهاد   | 

منبع این نوشته سایت شرکت دل آواز هست! که لینک آن را در این پایین قرار می دهم(کلیک کنید)

سایت شرکت دل آواز

تولدم روز اول مهر ماه سال یکهزارو سیصد و نوزده خورشیدی در مشهد است، در خانواده ای که پدر بزرگم (علی اکبر) صدای بسیار رسایی داشته و به زیبایی آواز می خوانده است. او از مالکین بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهیز داشته ، گاه برای دوستان سرشناسی که به دیدارش می آمده اند می خوانده است. پدرم مهدی از صدای پر طنین و رسا برخوردار بود و در جوانی آواز خواندن را شروع می کند ولی خیلی زود در محیط بسته و سنتی به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقیده باقی ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جایگاه خاصی در مشهد پیدا نمود و شاگردان زیادی برای تلاوت قرآن قرآن تربیت کردکه از جمله خود اینجانب است.تمام وقت من از شش سالگی به خواندن قرآن با صدای خوش می گذشت . در دوازده سالگی شهره ی خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبی و یا سیاسی آن موقع تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانایی در تلاوت قرآن با صدای خوش، چشم و چراغ همه اعضاء و دانش آموزان مدرسه و مردم بودم. در سال چهارم دبیرستان بر خلاف خواسته ام به دانشسرای مقدماتی رفتم و راه معلمی پیش گرفتم و از بیست سالگی به معلمی در دهات خراسان پرداختم. یک سال بعد ازدواج کردم با دختری که او هم معلم دبستان بود. همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم.

از نوجوانی برای فراگیری گوشه های آوازی به هر دری می زدم و از هر کسی که شمه ای اطلاع داشت سئوال می کردم.  به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می دم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم.دوستم همکلاسیم (ابولحسن کریمی) از ابتدای کار معلمی سنتوری با خود آورده بود که بنوازد ، ترغیب شده مضراب دستم بگیرم و ببینم می شود زد ، بعد دیدم عجب کار مشکلی است تا دمدمه های صبح نشستم و ان قدر تمرین کردم تا توانستم آهنگی را دست و پا شکسته اجرا کنم و از آن به بعد سنتور شد یار غار من.
چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم.

همان ابتدای کار هم صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها و با دادن یک انعام 5 توانی الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردمآن را مطابق اندازه ها بریدم . در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم. با اینکه برای اولین بار بود چنین کاری کرده بودم و در مورد پل گذاری سنتور تجربه و اطلاعی نداشتم ولی سنتور صدای دلنشینی داشت. غیر از آن سنتور سنتورهای دیگری ساخته یا در حال ساخت داشتم که کا پل گذاری را برای موزون تر کردن صداها تا به حال ادامه داده ام و خوشبختانه به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام . در نظر دارم در آینده کتاب یا جزوه ای درباره ی تجارب کار پل گذاری های گوناگون که روی سنتورها کرده ام همراه با نتایج آن ها منتشر کنم تا در این زمینه کار مفیدی انجام داده باشم

در سالهای بعد از چهل با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده بودم ولی حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم . در رادیو خراسان گاه اشعار عرفانی و مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم.
سال 1345 خورشیدی به اصرار دوستم ابوالحسن کریمی برای شرکت در امتحان شورای موسیقی به اتفاق او به تهران رفتم. راهی برای نام نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضا شورا نشسته بود ، آقای مشیر همایون شهردار رییس شورا و آقایان حسنعلی ملاح ، علی تجویدی و مختاری و دیگران بودند. گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا.
جوابی که بعد از یکماه از نتیجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد.

سال بعد به وسیله آقای دکتر شریف نژاد (که معاون رادیو خراسان بود و بسیار به من لطف داشت) قرار گذاشتیم در تابستان که ایشان در تهران هستند من هم به تهران بروم . باایشان شبی به منزل آقای حسین محبی (که اپراتور با سابقه رادیو و برنامه ی گل ها بود) رفتیم و او که دوستی نزدیکی با دکتر داشت فردای آنروز مرا همراه با یک نوار که در " سه گاه " خوانده بودم به اقای داود پیرنیا (مسئول و تهیه کننده ان زمان برنامه گلها ) معرفی کرد که همان معرفی راهگشای من به رادیو ایران و و برنامه ی گلها که منظور اصلی ام بود گردید.
با سپاس از دلسوزی های ابولحسن کریمی و محبت های دکتر شریف نژاد و یادی خوش از زنده یاد حسین محبی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:16  توسط فرهاد   | 

سلام به تمام دوستان

باید حتما نکته ای را می گفتم آن، این بود که روز گذشته شخصی به نام امیر نظری برای من گذاشته که شما چندین مطلب خود را از وبلاگ های دیگر کپی می کنید بدون اظهار منبع آن!!

من به این دوست عزیز عرض کنم که بسیاری از این مطالب در کتاب هایی هستند و تمام افراد می توانند به آن دسترسی داشته باشند و این مطلبی نیست که اشخاص خاصی آنرا تهیه کرده باشند بله من یک پست به نام گفتگو با استاد شجریان دارم! که این منبع آن روزنامه شرق هست و من لینک آنرا قبل از متن گذاشته ام! و بنده بسیاری از این مطالب را تایپ می کنم! متاسفم برای آن دوست عزیز که نمی داند این مطالب در بسیاری از کتاب ها هست. این کار ایشان کم بود باعث یک سو تفاهم بزرگ بین یک وبلاگ نویس حرفه(کرشمه) و بنده حقیر شود!!

تشکر

خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:8  توسط فرهاد   | 

تاج اصفهاني ، صدا و حنجره اش را از پدرش به ارث برده بود ، اين موضوع را اهل خانواده همه مي دانستند. ولي چون جلال به احترام پدر هرگز جلوي او دهان باز نكرده بود ، پدر ازصداي فرزندش خبري نداشت. يك روز عصر وقتي جلال ۹ ساله از مدرسه بر مي گشت ، با خود اندك اندك زمزمه مي كرد و اين زمزمه تا نزديك در منزل ادامه داشت . غافل از اينكه پدر ، برخلاف معمول ، امروز در منزل است و صداي او را شنيده است. وقتي جلال پايش را به هشتي  داخل حياط گذاشت ، پدرش او را صدا كرد . رنگ از روي جلال پريد و به لكنت افتاد . در اين هنگام پدر با چهره اي گشاده و ملاطفت آميز به فرزند گفت: جان پدر! تو صدايت خوب است و قشنگ آواز مي خواني ، من صدايت را شنيدم حالا هم كمي براي من بخوان . وقتي جلال با صداي لرزان اندكي براي پدرش خواند ، پدر دستي به سرش كشيد و بوسه اي از سر مهر به پيشاني اش زد و گفت : براي آواز خواندن تنها صداي خوب كافي نيست ، تو بايد تعليم هم ببيني! بنابراين جلال تاج اصفهاني از ۹ سالگي تعليم اواز را شروع كرد.۱

۱. مردان موسيقي سنتي و نوين ايران

 

                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 22:12  توسط فرهاد   | 

استاد محمد رضا شجريان مي گويد : « تا آخرين روزهاي زندگي استاد دوامي ، اغلب اوقات هفته را با ايشان بودم و يك روز در ميان استاد را سوار اتومبيل كرده براي خريد يا گردش به خيابانهاي شميران مي بردم. مي توانم بگويم كه در اين مدت به شكل يك نيمه خانه شاگرد در خدمت او بودم. ايشان هم لطفي پدرانه و عميق به من پيدا كرده بود، همه اسرارش را به من مي گفت و هر وقت هم كار فوق العاده اي پيش مي آمد ، تلفن ميزد و احضارم مي كرد. وقتي تلفن مي كرد و من گوشي را برميداشتم و سلام ميدادم بجاي جواب سلام مي گفت : بلند شو بيا كارت دارم، يا مثلا وقتي عصر مي آيي فلان چيز را بگير وبياور.
 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:47  توسط فرهاد   | 

 

منبع : شرق

 

گروه ادب و هنر،عليرضا پوراميد: سى ويكم شهريور ماه، ساعت ۳۰/۹ شب منزل استاد؛
براى من كه در پى بهانه جويى بودم براى ديدارش چه دستاويزى موجه تر از اين كه او متولد اول ماه مهر است و پس از پشت سر گذاردن سال شصت و سوم عمر و آغاز اولين روز ۶۴ سالگى، زمانى يافتم و به اتفاق آقاى محمد دولو (عكاس) به ديدار استاد محمدرضا شجريان رفتم. ديوان حافظ به رسم يادگار و... دو كتاب هم مربوط به رشته آواز و مقوله صدا بود جهت بررسى و اظهارنظر و احياناً تشويق پديدآورندگان آنها تقديم كردم كه يكى كتاب راه و رسم منزل ها تاليف، آقاى منصور اعظمى كيا و ديگرى كتاب تكنيك آواز نوشته خانم لارابرانينگ هندرسون به ترجمه خواهران خانى بود و چون چند روز قبل از طريق تلفن با ايشان مقدارى راجع به كتاب دوم صحبت كرده بودم در نتيجه مطالب كتاب مزبور موضوع سخن گرديد و ايشان پس از تورقى دقيق ولى كوتاه با اشاره به تفاوت هايى كه بين هنر آواز ايرانى و آواز كلاسيك (تفاوت هاى فيزيكى دهان و لب ها به ويژه) وجود دارد به طرح نكاتى پرداخت كه توجه به آنها بسيار مفيد و راهگشاست مثل اداى مخرج هاى شش گانه مخصوصاً مخرج آ، اهميت صداسازى، تكنيك، تحرير، مخروطى خواندن، شيوه هاى تخصصى آوازخوانى، سن شروع آموزش، دوران بلوغ و تاثيرش بر صداى پسران، اهميت فك پايين و مطالبى ديگر در ادامه مباحث تخصصى پرسش هايم به سمت مطالب عمومى تر كشيده شد و نيز مسائل اجتماعى مثل وضعيت باغ هنر در شهر بم و... همچنين نوارها و فيلم هاى كنسرت اسفندماه سال گذشته و... در خلال صحبت ها، ناگهان استاد از من خواستند كه ضبط را خاموش كنم و پس از آن شروع به سخن كرد. حرف هايى از جنس گفتن محض، حرف هايى كه اعتبارش در بيان كردنش است نه اينكه آيا مى شنوند يا نه. حرف هايى از جنس شايد نور، شايد بلور، حرف هايى كاملاً گفتنى اما بسيار نازك اندام و شكستنى گويا امرسون باشد كه در جايى گفته بود: «با تو حرف هايى براى نگفتن دارم» اما آن حرف ها فقط گفتارى بود نه براى شنيدن و اگر هم شنيده شد خب چه بهتر اما اگر شنيده شد نه به گوش رسيد مثل شعرهايى كه بسيار گفته اى و گفته ايم اما هرگز در هيچ محفل ادبى نمى خوانى، به چاپ هم نمى رسانى، شايد حتى يادداشت هم نكنى، حرف هايى خيلى درونى و حرف هايى خيلى خصوصى و شخصى كه فقط بايد بزنى گاهى و بيرون بريزى. شايد لابد به دليل حجم عظيم و وزن سنگين اش است تا اندكى مگر سينه بياسايد و شايد هم... نمى دانم فقط مى دانم اين حرف ها متاثر از يك اتفاق است اما روايت آن نيست. نه رنجش است و نه سنجش، نه نفى است نه اثبات، نه پند است نه حكم، نه ناله است نه فرياد، نه منيت دارد نه تواضع، نه داورى است نه اعتراض و نه سياسى است و نه اجتماعى اما بسيار عظيم است انسانى انسانى است و چون نسيم صبح فقط بايد بوزد هرچند غنچه اى در مسيرش گريبان چاك نسازد و نشكفد و شايد همه اينها فقط جزيى است از عظمت آن و... گفت از گريستن هاى شديد و غيرقابل كنترلى كه در اثر شكوه و سطوت يك صدا، صدايى كه به تعبير خودش گويا از آن طرف كارگاه هستى مى آمد، از تاثير شگرف يك نگاه و يك حضور بر خويش مى گفت و مى گفت و... من با خود مى انديشيدم كه شگفتا: و به ياد ربناى استاد افتادم و مثنوى افشارى اين دهان بستى، دهانى باز شد كه سال هاست در سر سفره افطار همنشين مهمانى ما در روزهاى خدايى است. نوجوان خوش صدا قارى قرآن، فرزند ميرزا مهدى معلم قرآن، كه توفيق اين را داشته تا گاهوارگى اش پيوند لالايى هاى پرمهر مادرانه و مناجات و ترتيل خوانى پدرانه باشد و با تلاوت و ترتيل، تاتى تاتى كرده راه رفتن بياموزد و در سال هاى ۱۰ تا ۱۲ سالگى قبل از منبر رفتن عالمان و واعظان بى نظير و برجسته آن روز و هميشه مشهد يعنى علامه امينى (صاحب كتاب گرانقدر الغدير)، آيت الله العظمى ميلانى (مرجع تقليد)، استاد محمد تقى شريعتى مزينانى (پدر دكتر على)، حاج ميرزا عابدزاده و... به تلاوت قرآن پرداخته و سپس مجلس و محضر گفتار آنان را تا انتها شنونده و نيوشا شده سپس در كوچه هاى تلاوت و تبسم و ترنم و آواز قدم زنان قد بكشد و جوانى را در فراخناى فضاى فرخنده معلمى و تعليم و تدريس نوجوانان محروم رادكان به رادى و فخر، بسپرد و گاه قلم بتراشد و خوش نويسد و گاه نوار گوش كند و خوش سر دهد و پله پله و قدم به قدم، قلندرانه با پايى مشتاق بر لبه تيز مرز هنر و ابتذال بندبازانه پاى مجروح سازد و با هزاران درد و دريغ و حسرت و حرمان از اين سو سر كند تا به دامان صد هزاران وسوسه و وسواس و افسون و رنگ و جنگ و جلوه در آن سو درنغلتد و در آستانه چهل سالگى و در درگاه پختگى و كمال، با كوله بارى چون كوه از شاگردى محضر ميرخانى و مهرتاش و دوامى و عبادى و برومند و... چون رنج به گنج رسيده، ناگاه مردى با صدايى اهورايى و طاقت سوز و نگاهى فرازيبايى و جهانسوز، بر تيره و تار روزهاى ابرى اش نور پاشد و جان و جهانش را شعله زده بسوزاند.
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
و هرآنچه خوانده بود از داستان صاعقه آتشين و برق نگاه شمس الحق و شمس الدين بر خرمن جان و روان محمد جلال الدين، به چشم سر و ديده دل، ديد و دريافت و خود جلال الدين محمد ديگرى شد نه در قونيه كه در تهران و نه در سده هفت كه در قرن چهارده و نگاهش بر جهان و تفكرش بر هستى و مهرش بر دل ها و صدايش بر گوش ها، شكست و پوست انداخت و نو شد و دگر شد و... بماند.
شرح عاشق كشى ات راز و به خون خفتن ما
سر به مهرى است كه از پرده برون افتاده
به هر حال از آنچه كه آن شب مجاز به ثبت و ضبطش شدم به جز مباحث فنى و تخصصى كه اساساً موضوع و سوژه جالبى براى روزنامه نيست و يا به عبارتى روزنامه قالب مناسبى براى بيانش نيست، بقيه مطالب را با اندكى تغيير كه در جهت نزديك شدن به زبان نگارش از زبان محاوره انجام داده ام بدون كم و كاست و البته با شتاب و تعجيل (كه امروز همگان در بند آنيم) نقل نمودم كه در ادامه خواهيد خواند با ذكر اينكه در ماه رمضان كه ربناى او همواره روح را به افطار و گشودن روزه دعوت مى نمايد.
•استاد اين روزها صحبت هاى بسيارى در مورد نوآورى در موسيقى مى شود. نوآورى در ساخت ساز، نوآورى در ملودى پردازى نوآورى در آواز و تحرير و قس عليهذا... گويا همه خسته يا كم حوصله اند و مى خواهند هر روز طرحى نو دراندازند. شما چه نظرى داريد؟
نوآورى مال هر آدم تازه كارى نيست. نوآورى يك شرايطى مى خواهد يك زمينه دانش، يك زمينه تجربه مى خواهد. همين جورى نيست هر كه از راه آمد بگويد من مى خواهم نوآورى كنم. از محالات است. چيزى هم كه يك نفر مى خواند و مى گويد من مى خواهم نوآورى كنم اصلاً اين چنين نيست. نوآورى اساساً يك دنياى ديگرى است مثلاً با يك تصنيف خواندن، طرف مى گويد مى خواهم در موسيقى نوآورى كنم. با يك تصنيف يا چهچهه كه نمى شود نوآورى كرد. نوآورى بايد خيلى قرص و محكم باشد. در موسيقى كسى نوآورى مى كند كه خيلى حساس است مثل كسى كه در نثر نوآورى مى كند.
•حداقل بايد ده ها قالب نثر را شناخته باشد و از آن گذشته باشد تا...
شناخته و رد كرده تا وقتى نوآورى مى كند بايد اصول داشته باشد. پايه داشته باشد و بى ربط نباشد. متاسفانه بعضى از اين خواننده هاى ما در آن سال ها كارهاى عجيب و غريبى كرده اند. گفته اين كار نوآورى است. نوآورى اى كه كسى يك بار اين كار را كرده و بعداً همه مى خندند و مسخره مى كنند و دنباله و ادامه اى هم ندارد. نوآورى وقتى است كه پايه و اساس دارد و اهل فن قبول مى كنند و يك عده اى مى پذيرند و دنبال مى كنند.
•در حقيقت يك بنيانى را مى گذارد كه در عين نو بودن قواعد و هنجارهايى دارد و عده اى نيز مى پذيرند و در ادامه به كمال مى رسانند.
بله به اين راحتى نيست و...
•تفاوت نوآورى و ولنگارى به نوعى در همين است؟...
بله خيلى فرق مى كند و تمام كسانى كه در هنر مثلاً در ادبيات نوآورى كردند سابقه زندگى آنان را در نظر بگيريد كاملاً مشخص است كه همه رشته ها را رفته و همه مراحل و شاخه ها و شيوه ها را به كمال ديده و آموخته و سپس دست به نوآورى زده كه اين نوآورى مانده و پذيرفته شده است والا كسى نمى پذيرد و با اقبال روبه رو نخواهد شد.
•استاد! آفت هنر و علم در روزگار ما هم در جهان و هم در كشور خودمان آنچنان كه مشهود است اينگونه است كه مثلاً از آواز تحريرهايش را گرفته اند و از نوازندگى آن آرتيست بازى ها و به نوعى تردستى را و از نقاشى مثلاً شناسايى رنگ را و از سينما مولفه هايى مثل خشونت و سكس و هيجان را و... و به واقع آنچه مشاهده مى شود گم شدن جوهره و گوهر هنر و ذات هنرى است و... سئوالى كه به نظرم رسيد اين كه نظر شما راجع به موسيقى تلفيقى چيست؟
در موسيقى تلفيقى از خيلى سال هاى پيش دنبال اين كار را گرفته اند و افراد زيادى به اين كار پرداخته اند كه متاسفانه به ندرت موفق بوده اند و واقعاً به ندرت، موسيقى تلفيقى مى تواند اثر خوبى از كار دربيايد اما آن هم واقعاً شخصى است يعنى هر دو موسيقى را بايستى بشناسد چون نمى شود كه يك نفر يك موسيقى را بشناسد و موسيقى ديگرى را كه نمى شناسد با آن تلفيق كند. يك چيز بى ربطى خواهد شد. هر دو موسيقى را اگر توانست بشناسد شايد بتواند يك تلفيق خوبى از كار درآيد و مى شود، نشد ندارد.
•آيا به صرف اين كه سه تار را مثلاً در كنار جاز اروپايى يا كمانچه را در كنار طبلاى هندى بگذاريم، اين تلفيق است؟
نه اين نيست. بايستى اساس داشته باشد تا طبع سخت پسند مردم قبول كند آن هم نه هر مردمى، بلكه مردمى كه فرهيخته اند و دانش در كار دارند، با ظرافت هاى هنر آشنايند و... آنها اگر بپذيرند آن وقت مى شود گفت كه شايد اتفاقى بيفتد.
•با جمع بندى فرمايشات شما نتيجه مى گيرم كه تفاوت تلفيق با تركيب در همين است كه تركيب در شكل و صورت است و تلفيق در عمق و محتوا تا پيوندى موسيقايى انجام شود؟
مثل تلفيق شعر و موسيقى كه مثلاً اگر شما خواسته باشيد تلفيق شعر و موسيقى انجام دهيد، بايستى اين دو به هم كمك كنند و بيانگر مفاهيم يكديگر باشند. به ويژه موسيقى بايد بيانگر مفاهيم شعر باشد و قالبى را برايش انتخاب كنند كه همان حرفى را كه شعر دارد آن هم همين حرف را بتواند بزند و جمله بندى ها به گونه اى باشد و نت ها را به گونه اى انتخاب كنند كه موسيقى كلام به بهترين شكل. براى بيان مفهوم كلمه و كلام، به اين مى گويند تلفيق. يك زمان عده اى هستند كه تركيب كرده و از كلام به عنوان يك ابزار استفاده مى كنند كه هيچ معنايى را افاده نمى كند. ممكن است موسيقى خيلى خوبى هم باشد و كلام هم كلام خيلى خوبى باشد، منتها هيچ ربطى به هم نداشته باشند كه در اين صورت هم لطمه به شعر مى خورد و هم به موسيقى، چرا كه هيچ گونه تناسبى بين اين دو و هيچ خويشاوندى بين شان نيست و اين تركيب است نه تلفيق.
•در يك بحث فنى تاريخى كه راجع به آواز و آوازخوانى داشتيم، شما گفتيد كه اغلب خوانندگان ما امروزه صداى خود را گم كرده اند و بيشتر يا تقليد مى كنند و يا چيز ديگرى غير از صداى خود را به گوش ديگران مى رسانند. مى خواستم توضيح بيشترى بدهيد تا مفهوم صداى خودشان را گم كرده اند بيشتر روشن شود.
ما همه تقليد مى كنيم. من هم يك روز تقليد كرده ام. آدمى آنچه را كه مى شنود تقليد مى كند. چون نشنويم كه نمى توانيم ياد بگيريم. زبان مادرى را از مادر ياد مى گيريم. موسيقى را از ديگران و... هيچ كس نمى تواند بگويد من چيزى نشنيده ام و از خودم درمى آورم. پس وقتى كه شنيد تقليد مى كند. من مقلد از يك صدايى خوشم مى آيد و تحت تاثير آن مى خواهم عين آن را بخوانم، ولى اساساً جنس صداى من از جنس آن نيست و مى آيم آنقدر تمرين مى كنم فشار مى آورم، بالا مى كنم پايين مى كنم تا بالاخره صدايى مثلاً شبيه آن صدايى كه دوست دارم درمى آورم و حتى در اين كار هم موفق مى شوم. اما يك صاحب نظر كه در تشخيص صدا استاد است وقتى صداى مرا بشنود خواهد گفت كه تو چرا مثل اين خواننده مى خوانى در حالى كه صداى تو جور ديگرى است. تو اين طورى نكن همين حرفى است كه مرحوم برومند به من زد. وقتى بود كه من چون سبك ها و روش هاى خواننده ها را منحصراً به مدت زيادى مثلاً يك سال يا دو سال روى يك شيوه اختصاصى كار مى كردم و همان موقع داشتم روى روش و صداى مرحوم بنان كار مى كردم. يعنى آنقدر روى شيوه ها كار مى كردم بيدار مى شدم با آن صدا و مى خوابيدم با آن صدا تا كاملاً آن صدا در گوهره جان من مى نشست و من مى توانستم آن صدا را بگيرم و تقليد كنم مثلاً شيوه ظلى را كار كرده بودم، شيوه فاخته اى را تقليد كرده بودم.
•صداى مرحوم جلال تاج را به عنوان مثال؟
تاج را كمتر. از تاج بيشتر روى ادوات تحريرش كار كردم. ولى تقليد صدايش را نه. صداهايى كه تقليد كردم مثلاً صداى سيد جواد ذبيحى كه صداى خيلى خوبى داشت خيلى مى شنيدم و از صداهايى كه خيلى مرا تحت تاثير قرار داده بود يكى ظلى بود يكى قمر بود و بعداً بنان و بعدها كه شيوه طاهرزاده را با مرحوم برومند كار كرديم. آن موقع من روى شيوه بنان بودم و آن شيوه را كار مى كردم و خيلى خوب هم از عهده برمى آمدم. حتى نوارهايى كه در راديو خوانده بودم اغلب در همان شيوه خوانده بودم و مرحوم بنان هم يكى دو بار شنيده بود و حتى اشتباه هم گرفته بود و فكر كرده بود خودش است. بعد ديده بود كه يك دفعه مثلاً اوج رفته و چيز ديگرى شده گفته بود باز اين پسره اداى مرا درآورد .... و اين تمركز روى اين شيوه را قصدى نداشتم كه باقى بمانم. زمان گذار من بود همان دو سه سالى بود كه روى آن شيوه داشتم سفت و سخت كار مى كردم كه به آقاى برومند برخورد كردم. وقتى خواندم ايشان گفت تو چرا با صدادزده مى خونى چون مرحوم بنان صدايش را مى دزديد و اصلاً شكل صداى بنان چيز ديگرى است. مردم هرگز آن صداى اصلى بنان را نشنيده اند چون بنان هميشه صدايش را ساخته و استاد بودند در اين كار و من هم اين تكنيك را ياد گرفته بودم.
•همان جلسه اى بود كه با مرحوم بهارى خدمت آقاى برومند رسيده بوديد؟
نه. جلسات بعد بود. ايشان يك جايى صداى مرا شنيده بودند و نمى دانم از راديو بود يا از تلويزيون كه به من گفتند تو چرا با صدادزده خواندى. گفتم كدام برنامه؟ گفتند مثلاً فلان برنامه و گفتند تو صدا دارى. مرحوم بنان مجبور بود كه صدايش را بسازد. اما تو نيازى ندارى كه صداتو بسازى. تو صدايت را مى دزدى و آنجورى مى خوانى. تو صدايت را ولش كن و اين درسى بود كه مرحوم برومند به من داد و خود اين يكى از ابعاد تدريس صدا را براى من برگشود (همين صدا ندزديدن) و بعد ديدم كه خيلى افراد ديگر هم اين كار را مى كنند و كرده اند كه وقتى من به آنان برمى خورم و مى بينم صدايشان را دزديده اند مى گويم صدايت را ندزد و صدايت را ولش كن چون اصل صداى هر خواننده صداى اصلى خودش است.
•مثل امضاى هركس يا هويت هركس؟
مثل اثر انگشت هركس كه هويت آدم است، صداى اصلى هركس هويت اوست، اگر آن را تقويت كند. من مى گويم همه آدم ها مى توانند آوازخوان بشوند. آوازخوان شدن صداى آنچنانى نمى خواهد چون همه آدم ها مى توانند آوازخوان شوند. فقط بايد تمرين كنند، پشتكار داشته باشند، عشق داشته باشند گوش قوى، شعور، سليقه و خلاقيت داشته باشند تا بتوانند رشد كنند و حال اگر اين صدا از آن صداهاى فاخر و خوب بود، خب اقبال عمومى و... مى شود جزء استثنائات. اما اگر صدايش خيلى خوب هم نبود بالاخره قبولش مى كنند. ما خيلى خواننده داشتيم در راديو كه صدايى هم نداشتند ولى خوب هم مى خواندند طرفدار هم داشتند و خيلى افراد هم آمدند كه مثلاً جنس صدايشان، جنس صداى بنان نبود. از بنان تقليد كردند مثل امروز كه صداى برخى از جنس صداى يك خواننده مطرح نيست، اما مى خواهند صداى او را تقليد كنند و خيلى كار سختى است كه بتوانند صداى او را درآورند و تازه اگر هم موفق شوند دارند اداى او را درمى آورند، حال اگر آدم بخواهد روى اين شيوه ها كار كند خب اين يك بحثى جدا است اما اگر خواسته باشد روى يك صدا بماند و آن را تقليد كند كار خوبى نيست. در مراحل اوليه هنرجويى تقليد حرف اول يادگيرى است، بايد تقليد كند تا ياد بگيرد. تقليد مى كند از معلمش تا ياد بگيرد. اما وقتى كه فرا گرفت و آموخت و به مراحل بالايى دست يافت، بايست بداند كه نبايد تقليد كند و مثل او باشد. بايد صداى خودش باشد. هركس براى خود صدايى دارد كه با ديگرى فرق مى كند و اگر صدايش را بشناسد و روى آن كار كند مى تواند سبكى مجزا و مستقل و رنگ صداى جدايى از رنگ صداى خواننده محبوبش پيدا كند، و هر چند شيوه او را كار مى كند. اين ارزشمند است و خيلى فرق مى كند با تقليد و حتى برخى نقاط ضعفى اگر در خواننده هست همان ها را هم تقليد مى كنند و اين خيلى كوركورانه است و من ديده ام كسانى كه تقليد مى كنند از يك خواننده معروف و صاحب نام كه اسم نمى برم و او به هر حال از نظر تخصصى و فنى مثلاً اشكالاتى در تكنيكش و مثلاً فرم دهانش بوده است و به عنوان مثال فرضاً ايشان دهانش را به فرمى غلط و نادرست باز مى كرده و حركت مى داده است و اين صحيح نبوده است و آن وقت آن آقا اشتباهات او را دقيقاً دارد تكرار مى كند و اين بسيار تقليد كوركورانه و ناپسندى است.
•استاد اگر موافق باشيد موضوع صحبت را به شهر بم و اقداماتى كه در آنجا انجام داده ايد تغيير دهيم كه مى دانم در اين چندماهه از دغدغه ها و مشغوليت هاى اساسى شما بوده است. سرعت پيشرفت كارها و نتيجه اقدامات تا امروز را براى مردم علاقه مند بفرماييد؟
سه سفر به بم داشتيم كه در اين سه سفر ما توانستيم از شوراى شهر و شهردارى بم ۱۲ هكتار زمين در يك پارك كه خودش ۴۰ هكتار است، را به طرح بدهيم براى يك مجتمع آموزشى و هنرى و آنچه كه مربوط به آموزش هنر مى شود، مثل كتابخانه، آمفى تئاتر و گالرى هاى گوناگون كه اينها در كنار يك باغى قرار مى گيرد كه اسمش را گذاشتيم باغ هنر كه خيابان بالاى شهر را به خيابان پايين شهر وصل مى كند و با اين ارتباط اين مجتمع بتواند زنده باشد و كارايى داشته باشد و باعث جذب و كشاندن مردم به محيط هنرى فرهنگى باشد.
•در قلب شهر واقع شده است؟
در كنار شهر. همان كنار اتوبان ورودى شهر، در جايى خيلى حساس و مهم و در سفر دوم كه صورت جلسه شد و به ما واگذار شد و كارهاى ادارى اش كلاً انجام گرديد، اما در سفر آخر متوجه مشكلى شديم كه آن ناهماهنگى بين وزارت مسكن و شوراى شهر بم و شهردارى بم بوده است و هنوز هم هست و اين كار ما را متوقف كرده تا بالاخره به يك هماهنگى برسند. چون نظر شوراى شهر و شهردارى اين است كه اين پارك فضاى سبز است و كاربرد ديگرى نمى تواند داشته باشد و طرحى هم كه ما داده ايم در همين راستا و در ادامه همان طرح فضاى سبز است، چون در ۱۰ هكتار طرح ما فضاى سبز خواهد بود و باقى آن در همان طرح فضاى سبز امكاناتى ايجاد مى شود (مجتمع فرهنگى هنرى) چون قاعدتاً چنين جاهايى در كنار فضاى سبز ايجاد مى شود، اما سازمان مسكن بدون اين كه با شوراى شهر هماهنگى كرده باشند، آمدند و براى قسمتى كه ما مى خواهيم ساختمان بسازيم زون ادارى در نظر گرفته اند. آنها نيز مخالفند و ما در اين مرحله هستيم و يك مقدارى كه كار ما دارد عقب مى افتد به خاطر همين ايجاد هماهنگى است بين دو ارگان دخيل در اين مسئله كه با صحبت هايى كه شده و اتفاقاً ما يك جلسه هم با معاون وزارت مسكن داشتيم و به توافقاتى هم رسيديم و بايد يكى دو جلسه ديگرى هم داشته باشيم كه آنها مى خواستند كتابخانه اى در آنجا بسازند كه كتابخانه مورد نظرشان ۵۰۰ مترى است و جالب اين كه كتابخانه طرح ما هم ۵۰۰ مترى است، منتها در دل يك مجتمع ،۵ ۶ هزار مترى كه اينها با هم به لحاظ طراحى و مهندسى كار، كه سعى هم شده همه چيز با معمارى آنجا و آب و هوا و فرهنگ بم تناسب و همخوانى داشته باشد و همه اينها رويش فكر شده مطالعه شده و كار شده است با حضور آرشيتكت هاى باتجربه و كارآزموده در زمانى ۸ ماهه بررسى و تهيه شده است و ما مى خواهيم كه حتماً با وزارت مسكن هم به توافق برسيم كه طرح ما پياده شود و زون ادارى را ببرند در جاى ديگر شهر، چرا كه شوراى شهر بم و شهردارى بم نيز به هيچ وجه به زون ادارى آنجا راضى نيستند و مى گويند كاربرى فضاى سبز بايد حتماً لحاظ شود.
•يعنى اختلاف در حقيقت بر سر يك تعريف است. تعريف فضاى سبز يا موقعيت ادارى براى يك مكان؟
بله. چون وزارت مسكن مى گويد در اختيار ما قرار گرفته و سندش به نام است و شوراى شهر مى گويد حتى اگر سند هم به نام شما باشد استفاده از اين مكان بايد به عنوان فضاى سبز باشد و استفاده ديگرى نمى توانيد بكنيد و... و چون طراحى جامع شهر را انجام داده اند ما نيز طرح خود را داده ايم تا در آن طرح جامع قرار بگيرد.
•البته همان طور كه قبلاً به بنده فرموديد كلنگ آنجا را شما به وسيله بيل مكانيكى زده ايد و خاكبردارى به نحوى آغاز شده است.
بله كلنگ آنجا را زديم با بيل مكانيكى و مقدارى هم خاكبردارى شده، ولى مى خواهيم به هر حال كاملاً هماهنگى و توافق بيان اين دو ارگان موثر و مهم انجام بپذيرد تا خداى نخواسته در بين كار مشكلى يا توقفى پيش نيايد و فعلاً دست نگه داشته ايم.
•داماد مرحوم مشيرى گويا به اتفاق همسرشان خانم بهاره مشيرى در اين پروژه با شما همكارى دارند.
بله آقاى فرداد خواجه نصيرى مدير اين پروژه هستند و همه طراحى را ايشان كرده اند و خانم بهاره مشيرى و البته با دو نفر ديگر از آرشيتكت ها كه همكار ايشان هستند و حالا بنا شده است كه آرشيتكت هاى طراز اول كشور نيز راجع به طرح ما نظر بدهند و وزارت مسكن هم گفته اگر كارشناسان تائيد بكنند ما جابه جا خواهيم كرد.
•يعنى شرايط وزارت مسكن، تائيد كارشناسان وزارتخانه است؟
بله ما نيز استقبال كرده ايم به دليل اينكه طرح با تائيد آنان براى ما هم بهتر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:6  توسط فرهاد   | 

من زمانی می توانم شجریان باشم که در کار موسیقی وقت بگذارم؛ اگر اینچنین نباشد که من شجریان نیستم... من آنقدر آواز های خوب شنیده ام و خوانده ام که یک نفر باید در حّد آواز من یا بهتر از من بخواند تا خوشم بیاید...! هیچ آدمی تکرار ندارد، در هر زمینه یی. مثل من هیچ وقت به وجود نمی آید. بهتر از من خواهد شد، ولی مثل من نه...

                                                                                          <<محمّدرضا شجریان>>

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:5  توسط   | 

آنچه كه بيش از همه براي من خوشحال كننده است، آن است كه عده يي اهل دل به صداي من گوش مي كنند و از آن لذت مي برند و همين، بالاترين سعادت من است. وقتي كه مي بينيم كه پس از سال ها زحمت و خدمت براي هنر اين سرزمين، گروهي پيدا مي شوند تا قدرشناسي كنند، خستگي ام بر طرف مي شود همشهري،۱۱آبان۷۸، ۱۹۶۹

 

استاد شجريان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:58  توسط فرهاد   | 

سحر با من درآميزد كه برخيز

نسيمم گل به سر ريزد كه برخيز

زرافشان دختر زيباي خورشيد

سرودي خوش برانگيزد كه برخيز

سبو چشمك زنان از گوشه طاق

به دامانم درآويزد كه برخيز

زمان گويد كه هان گر برنخيزي

غريو مرگ برخيزد كه برخيز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:8  توسط فرهاد   | 

همسر استاد دوامي ، از محل منزل و كوچكي خانه جماران راضي نبود و عبدالله خان را وادار ساخت كه آن خانه قديمي را بفروشد و آپارتمان كوچكي در چهل و پنج متري سيدخندان ، بعد از مجيديه ، نبش يك چهارراه پررفت و آمد بخرد. استاد دو سه سال آخر عمر خود را در اين آپارتمان بسيار رنج برد و سر و صداي اتومبيلها ، شلوغي محل و هواي آلوده ان ، بويژه در گرماي طاقت فرساي تابستان او را بسيار اذيت ميكرد  و به همين خاطر هميشه با كنايه مي گفت: خانم از اينجا بيشتر از شميران خوشش مي آيد. بالاخره زمستان ۱۳۵۹ بود كه استاد روزي از خانه بيرون مي رود ، هنگام بازگشت چون كليد آپارتمان را به همراه نداشته ، براي اينكه پشت در نماند ، جواني به سرش مي زند و در استانه ۹۰ سالگي از پنجره مي رود بالا ولي در يك لحظه غافل شده و به زمين مي افتد . در اين حادثه استخوان لگن خاصره اش مي شكند و در بيمارستان بستري مي شود ولي به علت فراموشي ، قرص هاي مسكن را كه دكتر برايش تجويز كرده بود ، بيش از دستور مي خورد و دچار مسموميت هم مي شود و شبانگاه بيستم دي ماه در بيمارستان ، دارفاني را وداع مي كند.

 ايامي كه اين حادثه براي عبدالله خان پيش آمد من در مسافرت بودم. وقتي برگشتم ، آقاي پايور تلفن زد كه براي دوامي چنين اتفاقي افتاده و در بيمارستان بستري است . فردا سري به او بزن ، همه اش از تو مي پرسد . فردا صبح وقتي به بيمارستان رسيدم دير شده و استاد شب قبل در گذشته بود . خويشان و ياران و شاگردانش خبردار شدند و براي تشعيع جنازه و خاكسپاري به بيمارستان امدند . در سردخانه بيمارستان با دوربين فيلمبرداري كه يكي از شاگردان استاد اورده بود به عنوان آخرين يادبود از جنازه اش فيلم گرفتند و در بهشت زهرا شست وشو داده و به خاك سپرده شد.ماهنامه كلك ، دي ۷۰- شماره ۲۲ به نقل از فصلنامه هنري آوا

استاد دوامي

                        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:11  توسط فرهاد   | 

انتقاد اگر درست باشد می پذیرم و درست نباشد نیازی ندارم که با منتقد جر و بحث کنم. انتقاد درست سازنده است و من همیشه انتقاد درستی که از کارم کرده اند،گوش کرده ام و به کار بستم و موفق شده ام. اگر انسان را تشویق کردند و برایش کف زدند، فکر نکند که دیگر تمام شد و او بهترین شده است! این طور نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:25  توسط فرهاد   | 

پدر بزرگم مردم دار و نيكوكاز بود، با يك سفره هميشه باز و باني چند حمام و مسجد و آب انبار.....پدر بزرگم صداي خوب و رسايي داشته است. پسر عموي پدرم تعريف مي كند، وقتي مي خواند، آوازش به قدري زيبا و چهچه اش به قدري جذاب بود كه بلبل ها لابه لاي شاخسار درختان خيمه مي زدند و غوغايي به پا مي كردند

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط فرهاد   | 

[ منبع مطلب : كليك كنيد ]

وبلاگ دل آواز

 سجاد پرهيز: استاد محمدرضا شجريان كه خنياگر هزاره هاست و هزاردستان رنج و شادي تاريخ معاصر موسيقي سال ها بود كه مجال بانگ آوري در ميهن را نمي يافت. اصحاب خشونت خواه بارها در ميان نوبت خواني هاي او كه جلوه اي از نماز بود به اذان نا بهنگام برمي خاستند تا به زعم خود ارزش ها را پاس دارند و البته تدبير آنان موجبي جز وهن ايمان را كه شجريان خود نماد فاخر و نادر آن است فراهم نمي آورد. سالن هاي سراسر كشور را به رويش بستند و قرق كردند تا او نوبت نغمه گري نيابد. بهانه هم كه كم نبود وضع و تفسير و اجراي قانون به كام و اراده آنان بود.

طبق قانون اجراي كنسرت در مكان هاي ورزشي ممنوع است و اجراي برنامه در فضاي باز هم موجب مزاحمت مردم است. سالن هاي محدود و معدود كشور هم گنجايش مخاطبان بي شمار شجريان را ندارد و كنسرت ايشان بار ترافيك و تردد خودروها را سنگين مي كند اما در همان زمان ها كه اين بهانه ها بيان مي شد ده ها شوي شبه لس آنجلسي برپا بود و هيچ ممانعتي از جانب اصحاب خشونت خواه مدافع ارزش ها در ميان نمي آمد.

و او غير از دو نوبت كه پس از طليعه دوم خرداد فرصتي فراهم آمد هرگز نتوانست در ميان موج طرفداران فرهنگ ملي موسيقي ايراني حضور يابد. آن عزيز به ناگزير ره مصر غربت را پيش گرفت و صدايش را در فراسوي مرزها به ضيافت غريبان مهاجر از ميهن برد.

اين بار و پس از فاجعه بم آمده بود تا چون چكاوك، چون سيمرغ و چون ققنوس ماندن را، دوباره زيستن را و ديگربار رستن را در اوج قاف غم بم فرياد بزند.

آمده بود نه براي مرده ستايي و سوگ سرايي بلكه براي زنده ماندگان و زندگي. او در اوج فاجعه از زندگي گفت و هنگامي كه همگان از فروريختن ديوارهاي تمدن ارگ ماكياولانه مرثيه مي خواندند و سوگ مي سرودند بانگ برآورد كه هزاران ارگ بم فداي يك تار موي مردمان غمديده بم باد و اين سخن در ازدحام آن همه چامه و چكامه سخنگويان حرفه اي اوج و موجي ديگرگون يافت و در رفعت باور همگان نشست.

او جغد نيست تا پس از ويراني سوگ خواني خود او ذات زندگي است و عينيت زيستن فرافرد و فرامن او نمي خواهد از خرمن فاجعه خوشه خوشنامي براي خود بچيند. در منظر او اساس انسان است و هم اوست كه در پس هر ويراني زندگي ساز و تمدن پرداز است.

باري او بانگ برآورد و همگان را به ضيافت صداي خويش فراخواند تا موج مشتاقانش به ياري قربانيان زلزله بم بيايند. روزنامه ها نوشتند كه وزارت كشور تنها سالن بزرگ كشور را به رايگان در اختيار استاد شجريان خواهد گذاشت و مردم نيز در حجم آن همه اندوه شادمان و خرسند از اينكه سرانجام مديران آن مجموعه به ضرورتي ناگزير فرصت يافته اند تا در اين طريق مهر كه شيوه هميشگي استاد است گامي بردارند.

استاد نيز اين رضايت و رواداري را به فال نيك گرفت و حميدرضا نوربخش شاگرد و نماينده ويژه خود را جهت مديريت اين برنامه انساني به مديران آن مجموعه كه در چارچوب شركتي به نام خ - ت فعاليت مي كنند معرفي كرد.

در آغاز آن شركت نام خويش را به ميان آورد و از نماينده استاد خواست تا برنامه به صورت مشترك و شراكتي انجام گيرد. تا از اين طريق براي خويش نام بري نمايند. استاد نپذيرفت. آن گاه به رغم تبليغاتي كه در مطبوعات مبني بر سپردن رايگان سالن به استاد كرده بودند درخواست چهل و پنج ميليون تومان اجاره براي سه شب كردند. استاد از اين بازي به تنگ آمد و از انجام كنسرت انصراف داد. بزرگاني از مديران ارشد وزارت كشور پا در مياني كردند و به مديران شركت خورشيد تمدن كه اداره سالن و مجموعه فرهنگي متعلق به آن را در دست دارند دستور دادند كه كارشكني نكنند و خواسته هاي استاد را اجابت نمايند. چهل و پنج ميليون تومان به شش ميليون و نيم تقليل يافت. كنسرت برگزار شد و او همچون هميشه فراتر از باور و انتظار همگان نغمه گري كرد. سخن از چند و چون پرشكوه اين برنامه مجالي ديگر مي يابد. او در آستانه دهه هفتم عمر خود همچون ققنوس در شعله هاي شوقي سپند بال بال مي زند و هم بال با او كيهان كلهر و حسين عليزاده و همايون شجريان تا آفاق يگانگي پرمي گشايند و هزاران چشم و گوش مشتاق بر سير و سلوك اين موج رنگين صدا دهان به حيرت گشوده اند.

مردم متحير و مات و مست در موجي از خيال از ساحل صداي او مي گذشتند و شباشب همچنان مي گذشت تا شام آخر رسيد.

حضور خاصگان و ميهمانان ويژه مديران سالن و به ويژه كودكاني كه بنابر اعلام قبلي نمي بايست به سالن بيايند لحظه لحظه حضور ذهن و تمركز حس استاد و هنرمندان همراه را تهديد مي كرد اما او تا شام آخر زبان در كام كشيد و به شوق مردم و براي غمديدگان غم تاب آورد و هيچ نگفت. مردم رفته بودند و ساعت يك ونيم بامداد شام آخر را نشان مي داد. مردم غرق در روياهاي خود ندانستند بر استاد چه گذشت. مديران سالن تجهيزات و وسايل را قرق كردند و سيستم هاي صدا و تصوير كه همراه استاد و هنرمندان براي ضبط برنامه به سالن آمده بود توقيف اعلام شد مگر آنكه كل مبلغ اجاره بها در همان نيمه شب پرداخت گردد.

رنج فعاليت روزانه استاد و هنرمندان همراه در تمرين، اداره و اجراي برنامه اي آنچنان كه شجريان بپسندد و بپذيرد رمقي براي چالش باقي نگذاشته بود. بهت و حيرت همه را فراگرفته بود. آيا مديران سالن را درك آن نبود كه درمقابل چه كسي سخن مي گويند و يا بود و فشارهاي پيدا و پنهان ديگران و جبران عقده هاي متراكم قبلي را فرصتي فراهم آمده بود.

آيا اعتبار نام شجريان ۴ ساعت فرصت را براي تحصيل رقمي چنين نازل ضمانت نمي كرد. آيا سزاوار است تدبير بزرگترين سالن كشور در دست تصميم چنين ذهنيت هايي باشد. ياد روزي افتادم كه اولين بار شجريان پيشنهاد اختصاص اين سالن را به موسيقي اصيل ايراني به مصطفي تاج زاده داد و او هم بسيار استقبال كرد. حكايت اين ماجرا خود فاجعه اي ديگر بود.

ساعت به حدود ۳ رسيده بود از حيرت گريستن هم ميسر نبود. نگاه به چهره ققنوس داشتم. بال بال مي زد. سخن داشت اما با كه بگويد شنيدار گم شده بود. از ضمير محزون خود اين دعاي خواجه را نجوا كردم «يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان» نوربخش ناگزير چكي را به وديعت به آنان سپرد تا صبح علي الطلوع نقدش كنند و به حسابش برند راستي حساب كردار آنان را كسي خواهد رسيد تا باز هم بتوانيم صداي سيمرغ را در ميهن بشنويم. آخر استاد به مردم وعده داده بود كه باز هم به ياد و براي زندگان زلزله بم در سالن ۱۲ هزار نفري آزادي زمزمه خواهد كرد.

***

جوابيه وزارت كشور :

[ منبع مطلب : كليك كنيد ]

احتراماً بازگشت به مطلب مندرج در صفحات اول و ۲۴ آن روزنامه در روز چهارشنبه مورخ اول بهمن ماه جاري با عنوان: «باز هم شجريان را آزردند» و درج اينكه وزارت كشور به رغم وعده اوليه خود كه سالن بزرگ كشور را به صورت رايگان جهت اجراي كنسرت استاد شجريان در اختيار ايشان گذارد، اما در پايان برنامه ها، وسايل هنرمندان را جهت دريافت اجاره بها توقيف كردند، موارد ذيل را جهت تنوير افكار عمومي به آگاهي مي رساند:هرچند مديريت و اداره امور سالن بزرگ وزارت كشور از طرف اين وزارتخانه به بخش تعاوني واگذار شده و شركت فوق الذكر نيز سالن را با نام «سالن بزرگ كشور» مورد بهره برداري قرار داده است، مع ذلك از آنجا كه اجراي كار بزرگ استاد شجريان در برگزاري كنسرت براي زلزله زدگان بم به همكاري هاي بي دريغ وزارت كشور نيز نياز داشت، از اين رو همان گونه كه آن روزنامه نيز به درستي اشاره كرده است، همه مسئولان وزارتخانه  از جمله شخص وزير محترم كشور دستورات لازم را براي همكاري و مساعدت بيشتر در اين زمينه اعلام كردند كه عدم دريافت اجاره سالن از اين نمونه بوده و فقط حق الزحمه نيروهاي خدماتي براي آماده سازي سالن به عهده مجري گذاشته شد.بديهي است در اجراي اين كار بزرگ، پس از توافق كلي پيگيري ساير امور و جزئيات اداري به نمايندگان و مديريت اجرايي واگذار شد كه سوءتفاهم به عمل آمده نيز در همان سطوح مابين كارگزاران سالن و مدير اجرايي برنامه هاي هنري رخ داد كه بديهي است هيچ ارتباطي به وزارتخانه و شخص استاد شجريان نداشته است.متذكر مي شوم اينجانب به عنوان مشاور وزير و مديركل روابط عمومي وزارت كشور در شب اول اجراي برنامه، در ديدار حضوري با استاد شجريان و نماينده ويژه ايشان، ضمن قدرداني از تاثير نغمه دل انگيز اين هنرمندان در فضاي عاطفي و نوع دوستانه كمك به زلزله زدگان بم، از آنان تقاضا كرده بودم كه كاستي ها و نارسايي هاي احتمالي را اعلام نمايند تا سريعاً نسبت به رفع آنها اقدام شود، اما نماينده ويژه استاد و مدير اجرايي برنامه ها هيچ گزارشي از نقصان يا بروز مشكل در برنامه ها ارائه نكرده اند، لذا با ابراز تاسف از عدم هماهنگي بين كارگزار سالن و مديراجرايي برنامه، يادآوري مي نمايم كه نبايد آن روزنامه با كنكاش در بروز برخي نارسايي هاي جزيي و درج اين گونه مطالب زحمات همه دست اندركاران و هموطنان نوع دوست را ناديده انگارد و خاطر هنرمندان از آزرده سازد، بلكه شايسته بود با انعكاس هر چه مطلوب تر برنامه هاي هنري و كمك مردم فداكار و ايثارگر در ياري رساندن به مصيبت ديدگان زلزله، دين خود را به نحو شايسته تري در اين كار بزرگ ادا مي كرد و ارزش كار عظيم استاد محمدرضا شجريان را تحت الشعاع قرار نمي داد.

جهانبخش خانجاني مشاور وزير و مديركل روابط عمومي 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:16  توسط فرهاد   | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:2  توسط فرهاد   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:18  توسط فرهاد   | 

سرنوشت موسیقی را نباید به سرنوشت گروه ها و دیدگاه های سیاسی گره بزنیم. دنیای سیاست پر تلاطم است. اگر این کار را بکنیم، ممکن است  موسیقی در این تلاطمات دستخوش بی مهری شود. موسیقی را باید از انحصار در آورد. سیاست، آن را منحصر به بخش خاصی می کند.  موسیقی همچون آفتاب است که باید یر همگان بتابد. من می خواستم علامت تردید از  موسیقی برداشته شود. بزرگترین کار سیاسی برای هنرمندان ایران، اعتبار بخشیدن به هنر است.....اینکه تعبیر خاصی از مذهب با  موسیقی مخالف است، تا حدودی بله! البته الان به خاطر نیاز در رادیو و تلویزیون از  موسیقی استفاده می کننداستاد شجریان، راز مانا 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:31  توسط فرهاد   | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط فرهاد   | 

در سال ۵۵ بعد از فوت برومند، من با راديو درگير بودم. يكي از دلايل آن، اين بود كه  راديو اعتباري براي هنرمندان سالم قائل نبود. سرطان بي فرهنگي تمام راديو را پر كرده بود. ما فكر مي كرديم كه زيادي هستيم. من به عنوان خواننده راديو احساس سر شكستگي مي كردم. محيط راديو، محيط من نبود. من و ابتهاج و لطفي كه با هم كار مي كرديم، دائما مورد بغض و كينه بوديم. ما را آزار مي دادند و فقط قطبي و خانمش ما را حمايت مي كردند. ما به دليل حمايت آنها مي توانستيم كار را ادامه بدهيم. كساني در راديو مشاور هنري بودند كه ما از نظر اخلاقي تاييدشان نمي كرديمهمان

 

 

استاد شجريان

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:14  توسط فرهاد   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:10  توسط فرهاد   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:6  توسط فرهاد   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:33  توسط فرهاد   | 

موسیقی هرگز به شخصیت نمی گوید که برو شراب بخور یا کار دیگری بکن. خیر! موسیقی کارایی های زیادی دارد. موسیقی نگاه انسان را تعالی می بخشد. یک وقت باعث حرکت می شود، ممکن است در شما حالت سماع ایجاد کند، یا رقص، یعنی گاهی موجب نشاط می شود. و یک وقت هم است که این موسیقی تمام خستگی های فکری و جسمی را مرتفع می کند. ممکن است این موسیقی ما را به سر آغاز زمان ببرد. یا حس شکست و محرومیت ایجاد کند. خلاصه هزاران نوع از این پیام ها در موسیقی وجود دارد. ممکن است یک موسیقی در انسان های متفاوت، تاثیرات متفاوتی داشته باشد. پس باز به حال و هوای شنونده و برداشت شنونده دارد که خود آن هم بار در تاثیر گذاری موسیقی بر شنونده موثر است. همه این عوامل در موسیقی و رابطه جامعه با موسیقی وجود دارد. لذا هدف موسیقی به اعتبار شنونده هایش متفاوت است. به همین دلیل بیشتر بر مبنای استدلال فنی عمل می کردم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 18:38  توسط فرهاد   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 18:20  توسط فرهاد   |