این کنسرت در تابستان ۱۳۷۱ در ایالات متحده آمریکا اجرا شده است. و قابل ذکر است که در دستگاه شور است.

داریوش پیرنیاکان : تار
جمشید عندلیبی: نی
همایون شجریان: تنبک
قطعات:
پیش در آمد و چهار مضراب شور: داریوش پیرنیاکان
ساز و اواز : غزل حافظ
تصنیف سلسله مو: غزل سعدی
آهنگ: داریوش پیرنیاکان
ساز و آواز : غزل حافظ
تصنیف یاد ایام: غزل رهی معیری
آهنگ: استاد محمدرضا شجریان
آهنگ هایی از خراسان بر دو بیتی های فائز و بابا طاهر

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ ار این ماجراست
دل شده ی پایبند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست؟
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من رواست زجر تو بر من رواست
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل ، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت
شعر:رهی معیری
بقربون خم زلف سیاهت آی بقربون خم زلف سیاهت
صدای عارض ماننر ماهت
ببردی دین فائز را به غارت
تو شاهی خیل مزگان راسپاهت
خودم اینجا دلم در پیش دلبر.
خدایا این سفر کی میرود کی میرود سر
خدایا کن سفر اسون به فائز که بیند بار دیگر روی دلبر
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری هم در سرم نیست
به جان دلبروم.به جان دلبروم که زهر دو عالم
تمنای دیگر جز دلبرم نیست
شعر:فائز دشتستانی
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
حافظ
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
حافظ


